مطالب تنها با تصویر

کد خبر : 71
تاریخ انتشار : یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶ - ۲۰:۱۴
6,704 views بازدید

معنی حکایت بوعلی و بانگ گاو کلاس پنجم

معنی حکایت بوعلی و بانگ گاو کلاس پنجم را که در مورد یک جوانی است که در تصور خود خودش را گاوی میپندارد و این به خاطر این است که مدت هاست غذایی را نخورده است و مصداق کاملی برای عقل سالم در بدن سالم را نیز نداشته است. به همین خاطر ابوعلی سینا راهکار و راه چاره ای را برای برون رفت از این […]

معنی حکایت بوعلی و بانگ گاو کلاس پنجم را که در مورد یک جوانی است که در تصور خود خودش را گاوی میپندارد و این به خاطر این است که مدت هاست غذایی را نخورده است و مصداق کاملی برای عقل سالم در بدن سالم را نیز نداشته است.

به همین خاطر ابوعلی سینا راهکار و راه چاره ای را برای برون رفت از این مشکل برای این جواب تجویز می کند که در ادامه معنی کامل این حکایت را می توانید مشاهده کرده و به نتیجه ی آن پی ببرید.

حکایت بوعلی و بانگ گاو

برای مشاهده ی مطالب دیگر در دسته بندی کلاس پنجمی ها بر روی لینک رو به رو کلیک کنید : پایه پنجم ابتدایی

روزی یکی از بزرگان شهری مریض شده بود و در تصور خود را گاوی می پنداشت و فکر میکرد که گاو شده است.

پس در طول روز همیشه صدا میزد و به همه می گفت که: من را قربانی کنید چرا که از گوشت من می توان حلیم خوشمزه ای درست کرد.

در نتیجه روزها سپری می شد و کار به آن درجه رسید که هیچی نمی خورد و پزشکان و طبیبان شهر در درمان او درمانده شده بودند.

روزی بالاخره ابوعلی سینا آمد برای معالجه ی او

معنی حکایت بوعلی و بانگ گاو کلاس پنجم

او درخواست مرد را قبول کرد و به او گفت: گاو کجاست تا من او را قربانی کنم؟

آن بزرگ مثل گاوها صدایش را بالا برد که یعنی من اینجا هستم.

ابوعلی سینا گفت: او را به پذیرایی و سرسرا بیارید و دست و پاهایش را نیز ببندید و روی زمین بخوابانید.

آن بزرگ که بیمار شده بود تا این موضوع را شنید سریع دوید و جلو آمد و روی پهلوی راستش خوابید و دیگران پاهای او را محکم بستند.

در این زمان خواجه بوعلی آمد و چاقوها را برای تیز شدن بر روی همدیگر کشید و روی زمین نشست و دستانش را روی پهلوی راست او زد دقیقا همانطوری که قصاب ها اینکار را انجام می دهند.

سپس گفت: ای وای این گاو چقدر لاغر است و قابل قربانی کردن نیست و به همین خاطر به او علف بدهید تا چاق شود.

سپس ابوعلی سینا بلند و به بیرون از سرا و پذیرایی آمد و به آن هایی که آنجا حاظر بودند گفت: دست و پاهای او را باز کنید و تا آنجایی که می گویم برایش غذا و خوردنی ببرید و به او بگویید بخور تا زود چاق شوی.

همان کاری را که ابوعلی سینا گفته بود انجام دادند و همیشه برایش غذا می بردند و او هم میخورد با این امید که روزی چاق شود و بتوانند او را قربانی نمایند.

بعد از گذشت یک ماه همانطوری که ابوعلی سینا گفته بود مثل روز اولش سالم و سرحال شد و دیگر خودش را گاو نمی پنداشت.

شما می توانید با مراجعه به لینک مقابل نوع دیگری از معنی این حکایت را نیز مشاهده کنید : معنی حکایت بوعلی و بانگ گاو فارسی پنجم

به این پست امتیاز دهید.
منابع :
نویسندگان :
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.